|
|
|
|
|
می
خوام يه قصه بگم از سرشت آدما روزی
که تو آسمون تک و تنها بود خدا ! اون
روزا آسمونا رنگشون آبی نبود! تو
دل ستاره ها درد بی خوابی نبود ! يه
روزی خدا اومد يه ذره خاکُ گرفت! به
هوای عشق تو گِل آدم و سرشت! برا
خوشحالی تو اين زمين و آفريد اين
همه کهکشونو روی دامن تو چيد ! برای
چشمای تو بهشت و بهونه کرد! با
ناز نگاه تو دوزخ و ويرونه کرد! برا
عطر نفس هات نسيم و آواره کرد! برای
بچگی هات زمين و گهواره کرد! خورشيد
و برای تو ، توی آسمون گذاشت! گلای
سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت! بارون
و به خاطر سبزی دل به تو داد! برا
بوييدن تو خودشو رسوند به باد ! از
سياهی چشات قطره ای جوهر گرفت ! بعد
از اون شد که ديگه ، شب زيبا سر گرفت! از
صدای گريه هات رعد و برق و آفريد ! دونه
های اشکتو روی درياها پاشيد! اميد
رو به ياد تو به زمين ارزونی کرد ! از
غم چشمای تو، تو پاييزو زندونی کرد! روزی
که خدا تو رو سرور دنيا می کرد ! با
گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:22 توسط سحر
|
|
||