تبليغاتX
صفر عاشقی

شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد.

کداميك را انتخاب خواهيد كرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:55  توسط سحر  | 

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد: بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

در آستانه ی ورود به دنیا صاحب یک جسم می‌شوید. ممکن است از آن خوشتان بیاید و یا اصلا خوشتان نیاید. این بدن تا آخرین روز اقامت در اين دنیا متعلق به شماست. می‌توانید از توانایی‌های مختلف آن بهره ببرید یا بدون استفاده از آن سالهای اقامت خود را در دنیا، بی‌مصرف بگذرانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

من سرسپرده هستم تا مرز جون سپردن

با یک اشاره تو حاضر برای مردن

 

"۱۱ آذر"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:18  توسط سحر  | 

 

امسال تولدم تو بي خبری گذشت. 26 مهر مصادف با بيست و دوومين بهار زندگيم. کاش...

چقدر دوست داشتم که امسال ميتونستم دوستامو دور خودم جمع کنم و برای لحظاتی شاد باشم. شادِ شاد. اما تولد امسالم تو سکوتی غريب گذشت.

نمی دونم چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

 

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

يه روزی خدا اومد يه ذره خاکُ گرفت!

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!

برا خوشحالی تو اين زمين و آفريد

اين همه کهکشونو روی دامن تو چيد !

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!

با ناز نگاه تو دوزخ و ويرونه کرد!

برا عطر نفس هات نسيم و آواره کرد!

برای بچگی هات زمين و گهواره کرد!

خورشيد و برای تو ، توی آسمون گذاشت!

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!

بارون و به خاطر سبزی دل به تو داد!

برا بوييدن تو خودشو رسوند به باد !

از سياهی چشات قطره ای جوهر گرفت !

بعد از اون شد که ديگه ، شب زيبا سر گرفت!

از صدای گريه هات رعد و برق و آفريد !

دونه های اشکتو روی درياها پاشيد!

اميد رو به ياد تو به زمين ارزونی کرد !

از غم چشمای تو، تو پاييزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنيا می کرد !

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

اين نيز بگذرد مثل همه بغض هايی که بی پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد...

اين نيز بگذرد مثل گذر تلخ ثانيه ثانيه های تنهايی و بيقراری و دلتنگی برای اويی که ميدانی بايد تنهايش بگذاری...

اين نيز بگذرد مثل زندگی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:22  توسط سحر  |